ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

182

معجم البلدان ( فارسى )

على الصّرصرانيّات ، في كل رحلة * و سوق عدال ، ليس فيهن مائل « 1 » كنانه پسر عبد ياليل نيز چنين مىسرايد : سقى منزلي سعدى ، بدمخ و ذي حسا * من الدّلونوء مستهلّ و رائح على ما عفا منه الزمان و ربما * رعينا به الأيام ، و الدهر صالح سقاط العذارى الوحي ، الانميمة * من الطرف مغلوبا عليه الجوانح « 2 » بو زياد گويد : بنى عجلان جائى به نام حسا در دامنهء كوهى به نام دفاق دارند . حسّان [ ح س س ] ديه « حسان » در ميان « دير العاقول » و واسط است كه آنجا را « قرنا ام حسان » نيز نامند . حسّانيّات [ ح س سا ى يا ] مجمعى است از آبهائى كه به حسان نسبت داده شده است در باختر راه حاجيان نزديك عقبه يا « فيد » . حسبه [ ح س ب ] دره‌اى است كه از آنجا تا « سرّين » يك شب راه است به سمت يمن . حسلات [ ح س ] با تاى دو نقطهء پايانين : از كوههاى « بيض » در سمت « رمل الغضا » است . گوئى جمع حسله باشد ، چنان كه در ضربه ، ضربات گفته‌اند . معناى لغوى ريشهء آن شوق شديد است . ابن دريد در كتاب « بنين و بنات » گويد : « حسلات » تپه‌هائى است در سرزمين ضباب . حسله [ ح ل ] يكى همان شناسهء پيشين است كه آن را « حسله » و « حسلات » گويند . او گويد : أكلّ الدّهر قلبك مستعار * تهيج لك المعارف و الديار على أني أرقت و هاج شوقي * بحسلة موقد ليلا و نار فلما أن تضجّع موقدوها * و ريح المندلّي لهم شعار « 3 » [ 267 ] حسم [ ح س ] مانند جرد و صرد . گوئى معدولهء حاسم باشد كه به معنى قانع است . و در روايتى حسم [ ح س ] با دو ضمه ديده مىشود كه نام جايگاهى است در شعر نابغه و لبيد چنين مىسرايد : ليبك على النّعمان شرب و قين * و مختبطات كالسّعالي ، أرامل له الملك في ضاحي معدّ و أسلمت * اليه العباد كلّها ما يحاول فيوما عنا فى الحديد يكفّهم * و يوما جياد ملجمات قوافل بذي حسم قد عرّيت ، و نزينها * دماث فليج : رهوها و المحافل « 4 » حسمى [ ح ما ] با الف كوتاه پايانين : مىتوان ريشهء آن را از « حسم » گرفت كه به معنى منع است . نام زمينى در باديهء شام است كه از آنجا تا وادى القرى دو شب راه باشد . مردم تبوك ، كوه حسما را در باختر زمين خود و در خاور « شرورى » مىبينند ميان وادى القرى و مدينه نيز شش شب راه است . راجز چنين مىسرايد : جاوزن رمل أيلة الدّهّاسا * و بطن حسمى بلدا هرماسا « 5 » در شعر به جاى صفت بزرگ ، هرماس آمده است . « ايله » نزديك وادى القرى است و « حسما » زمينى سخت درشت است و آبش سنگين و بىبركت مىباشد . قبيلهء جذام در آنجا زيست مىكنند . ابن سكيت گويد : حسما از آن قبيلهء جذام كوهستان و زمينى است ميان ايله و كنارهء « تپه » بنى اسرائيل كه در پشت ايله پس از زمين بنى عذره در ماوراى « حره » حرهء نهيل واقع شده است . همگى اين سرزمين « حسمى » است . كثيّر چنين مىسرايد : سيأتي أمير المؤمنين ، و دونه * جماهير حسمى : قورها و حزونها

--> ( 1 ) . روزى كه موكبهائى از قلهء « حزن » گذشت و به سوى « ذو حساء » و « قنابل » رفت ، در هر رفت و آمد به « صرصرانيات » . . . . ( 2 ) . منزل سعداء را در « رفح » و « ذو حساء » سيراب كناد كه گذشت زمان آن را بزدوده است . . . ( 3 ) . آيا هميشه دل تو در گرو ديگران است كه خاطرات و ديدن ويرانه‌ها او را به هيجان مىآورد . من در « حسله » پاى آتش شب زنده‌دارى كردم تا روشن‌كنندگان آتش با نسيم مندلى خفتند . ( 4 ) . ميخوارگيها و آوازه خوانها و نو عروسان بيوه شده بر نعمان بگريند . او بر « معد » پادشاهى كرد و توده‌هاى مردم تسليم او بودند گاهى ايشان را در آهن نگاه مىداشت و گاهى سوار اسب قافله‌ها را مىتاراند . در « ذى حسم » كه تهى شده و « دماث » و « فليج » و « محافل » . ( دو بيت آغاز اين قطعه در چ ع ج 1 ، ص 322 ، س 12 نيز ديده مىشود . ) ( 5 ) . ايشان از رمل « ايلة الدهاسا » و از بطن حسما كه شهرى بزرگ است گذشتند .